تبليغاتX
فانوس دانش
سیاسی،فرهنگی،اطلاعات عمومی

 

                             

                                      

                    تفاوتهاي خون و اشک :

 

 خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه

 

 خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد

 

 خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه 

 

 جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه

 

خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه 

 

 جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه

 

از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 17:11 توسط :: علیرضا ::

 
 
 
هیچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت
 
 
چند روزي هست حالم ديدني ست ... حال من از اين و آن پرسيدني ست
 
 
گاه بر روي زمين زل مي زنم ... گاه برحافظ تفأل مي زنم
 
 
حافظ ديوانه فالم را گرفت ... يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 
 
ما زياران چشم ياري داشتيم ... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:14 توسط :: علیرضا ::

 

 

 

امشب از سوز دلم

با تو سخن میگویم

 از خاطره ها

از همان شور ونوا

ازعشق پاک و بی ریا

قصه درد وانتظار

 غمگسار و غمنواز

حسرت دیدار و وصال

برای ....... چشم انتظار م

در این زندان عشق و خاطره

دلخوشم تا که بیایی

 و بشنوم آهنگ جانسوز لبت 

 بشنوی آن نی نواز دلبرت 

 صحبت از یک دیدن است

صحبت از یک دیدن است.

 دریای وجودم همیشه آرام و عاشق

برای همیشه عمر چشم انتظارتم .

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:38 توسط :: علیرضا ::

 

آن یار  که   عهد دوست  داری بشکست

می رفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت  دگر  باره   به   خوابم    بینی

پنداشت  که بعد از او مرا خوابی هست

 

خوش  به حال من و تو , یار که از  هم دوریم

                      هر  دوتا  قدر  صد  ابلیس   به   هم  مغروریم

                     خوش به حال من و تو چون که نداریم عهدی

                      هر  دو شمعیم ولی سرد و بسی بی نوریم

 

از  بار  گنه شد  تن مسکینم پست

یارب چه شود اگر مرا گیری دست

گر  در عملم آنچه ترا شاید  نیست

اندر  کرمت  آنچه  مرا  باید  هست

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:47 توسط :: علیرضا ::

به نام عاشق زیبایی ها

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:


       متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:40 توسط :: علیرضا ::

                        

اگر خانمی این مقاله رو مطالعه کند به ارزش یک مرد دست خواهد یافت و اگرآقا باشد احساس غرور خواهد کرد.

یک روز وقتی یک هیزم شکن در حال شکستن درختها در بالای یک رودخانه بود تبرش از

 دستش به داخل رودخانه افتاد .آن مرد در حال گریه کردن بود که فرشته ای ظاهر شد و علت

گریه اش را پرسید.


هیزم شکن جواب داد:

تبرش در داخل آب افتاده و برای امرار معاش لازمش دارد.

فرشته در داخل رودخانه رفت و یک تبر طلایی با خودش آورد و پرسید

این تبر شماست؟
هیزم شکن جواب داد:

نه.

فرشته دوباره تو آب رفت و با یک تبر نقره ای اومد و پرسید

این تبر شماست ؟
هیزم شکن:

نه

این دفعه فرشته با یک تبر آهنی بیرون اومد و پرسید

 این تبر شماست؟


هیزم شکن :

بلی

فرشته از صداقت هیزم شکن خوشش اومد و هر سه تبر رو بهش داد و هیزم شکن با خوشحالی به منزلش رفت.

روزی از روزها هیزم شکن با زنش در کنار رودخانه قدم می زدند که زنش در رودخانه افتاد و هیزم شکن شروع کرد به گریه کردن.


فرشته اومد و پرسید :

 چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن:

زنم در داخل رودخانه افتاده.

فرشته داخل آب رفت وبا" آنجلینا جولی" اومد و پرسید

 این زن شماست؟


هیزم شکن با صدای بلند گفت:

بلی
فرشته عصبانی شد و گفت

 این حقیقت . نیست

هیزم شکن گفت :

اوه فرشتهء عزیزم منو ببخشید این یک سوءتفاهمه می دونی اگه من به جولی نه می گفتم

شما مجددا می رفتید تو آب و ایندفعه با" کامرون دیاز" می اومدید و اگه ایندفعه هم نه

می گفتم با زن خودم می اومدید که اگه بلی می گفتم هر سه زن رو بهم می دادید

 فرشته ام :من یک مرد فقیرم و نمی تونستم از هر سه زن مواظبت کنم برای همون به

آنجلینا جولی" بله" گفتم.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:57 توسط :: علیرضا ::

 
۱-تخم مرغهاي هوشمند به محض رسيدن به درجه حرارت معين،
با آشكار شدن جوهر چاپ ويژه ي شان، درجه پختگي را نمايش مي دهند.

                              
۲-ساعت خورشيدي ويژه افراد نابينا كه با خط بريل زمان را نشان مي دهد.                             
                               
۳-نخستين بطري آب ديجيتال.
كافيست مقدار آب مورد نياز روزانه خود را به حافظه اين بطري بدهيد
تا ميزان و سرعت آب نوشيده شده و همچنين ميزان آبي كه كماكان
بايد بنوشيد را بروي صفحه نمايش خود به شما نشان دهد.
 
۴- تصفيه كننده UV كه قادر است در عرض 90 ثانيه به كمك نور فرابنفش باكتريها،
ويروسها و تك ياخته هاي موجود درآب را نابود سازد.
                             
۵-مدرنترين ويلچر (صندلي چرخدار) موسوم به (IBOT)
قابليت ايستادن، از پله بالا رفتن و حفظ تعادل را دارا مي باشد.
                      




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:40 توسط :: علیرضا ::

 

  

يك دانشمند ژئوفيزيك روسي مي گويد: راز مثلث برمودا را كشف كرده ا ست. ولاديلاو بوكرييف معتقد است: راز برمودا طبيعي است ,چرا كه يكي از شعبه هاي گرم گلف استريم, با گردش در مسير عقربه هاي ساعت در درياي ساكار سوف, با جهش در ساخل فلوريدا به سمت عرض شمالي ,پيش مي رود. برمودا يك گودال بزرگ است. وجود ميكرو و ماكرو و گودالهايي در ا ين منطقه, باعث به هم ريختگي جاذبه اي و مغناطيسي مي باشند كه موجب مي شوند دستگاه ها از كار بيفتند و بدن انسان, در زير فشار بسيار سنگين و مرگ آور فرار گيرد. بو كرييف, تاكيد مي كند كه گردش آب در مثلث بر مودا, در جهت عقربه هاي ساعت مي باشد و اشياء را به سوي خود مي كشد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط :: علیرضا ::

الهی

الهی هرچند از بد سزای خویش به دردم،لکن از مفلس نوازی تو شادم.

الهی من کی ام که به درگاه تو زارم،یا قصه درد خود،به تو بردارم.

الهی من به قدر تو نادانم و در سزای تو ناتوانم.

در بیچارگی خود سرگردانم و روز به روز بر زیانم

در عشق تو من کی ام که در منزل من

از وصل رخت گلی دمد بر گل من




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:33 توسط :: علیرضا ::

 

 

غنچه از خواب پرید                   و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت              گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید             خار با شبنمی از خواب پرید

                   گل صمیمانه به او گفت سلام 

       




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1 توسط :: علیرضا ::